مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها در ورود به کوفه
سوخته گرچه پرش از شرر غارتها پـا نهـاده است روی تاج ابر قـدرتها اسکتوا گفت و عوالم همگی لال شدند ریخـت از هـیبت او هـیـمـنـۀ هـیبتها سالها پيش در اين شهر بزرگى مىكرد آه دیگر خـبری نيـست از آن عـزّتها بين اين شهـر بنا بود كه مهـمـان باشد اُف بر اين رسم پذيرايى و اين دعوتها شاهبانـوى جهـان باشى اگر هم، وقتى دست بسته برسى، مىشكـند حُرمتها دخـتـر پـردهنـشـین عـلـی و فـاطمه را نگـهـش داشـتـه کـوفه سـرِپا ساعتها لااقـل کاش ابالـفـضل بـرایش میمـاند با حضورش چه کسی داشت از این جرأتها خارجىزاده كه گفتند دلش سوخت ولى قـارىاش آمد و بـرداشته شد تُهـمتها داشت مانند علی خطبۀ غـرّا میخواند سر که آمد به سر آمد سخن و صحبتها دست بر شانۀ طـفـلان حـرم میگـيرد آنكه خـم بود به پـايـش هـمـۀ قـامتها اولش هرچه نظر کرد کسی را نشناخت تا سرِ نـیـزهنـشین کرد عـیان نسبتها روز از شدت گرما و شب از سرمایش پـوست انداخـته بـودند همه صورتها |